تبليغاتX
از دل میاد! همش!

از دل میاد! همش!

از دلم مینویسم بدون محدودیت؛هرچی که از دل میاد!

یه دیوار

یه دیوار به بلندی برج ایفل بین منو تو....
همشم به خاطر منه میدونم....اینم از عهدی که بسته بودم!
خودت فقط میدونی که اوضاع چه جوریه!

ترکم نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:50  توسط آرمان  | 

یک شبی که فرق داره

سلام!
امشب یکم با بقیه شبا فرق داشت،یه فیلم باحال دیدم که جالب بود: a nightmare on elm street
اسمش ترسناک بود ولی خوب یکم مهفومی هم بود.
ساعت 1و 10 دقیقه  صبحه فردا 8 صبح کلاس دارم! عالیه! البته فردا که چه عرض کنم امروز
یه برگ حذف اگه میشه؟!...
باید برم مغناطیسو حذفش کنم خیلی خیلی قهوه ایش کردم! ولی خوب یهو دیدی خدا خواستو پاس کردیم! خدارو چه دیدی؟!
مگه بعضیا فک میکردن که این جوری بشه که شده؟! نه! عمرا!
حتی تا یه مدت وقتی شبا میخوابید خدا خدا میکرد که وقتی از خواب پا میشه همش خواب نباشه!
باور کن!
بگذریم...یکم خودمو آدم کنم بجا اینکه به بقیه گیر بدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 1:14  توسط آرمان  | 

میان ترما تموم شده

میان ترما تموم شده و میخام استراحت کنم...
این همه خوندیم که معدلو بیاریم بالا آخرشم...
دیشب تولد بودم،هرکاری کنی آخرش یزدین! برگشته میگه همه با جی اف میان،الی هم که هفته ی دیگه عقد میکنه و مجرد میشم!
پاشدیم رفتیم تولد دیدم فقط منو خود صاب مهمونی با خانوم بجه ها اومدیم! بقیه ۴تا ۴تا و ۲تا ۲تا مجردی میان!
آخرش یزدین دیگه! پسرا با دخترا و دخترا با پسرا دست نمیدادن!! خنده دار خنده دار! اگه مجبور نبودم اصلا حرفم نمیزدم با هیشکودوم!
یکم نشستیمو پا شدیم برگشتیم.

اوی! ساعت ۱۰ و نیم آماده باشیا!... باشه داوش! دارمت!...۱۱ قرار بود بریم استخر با بچه ها، در کل روز خوبی بود دیروز!

چرا اینجوری نیگام میکنی؟! خوب میان ترم دادم میخام استراحت کنم دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 22:30  توسط آرمان  |